نوشتن سخت شده برام. حرف زدن سخت شده، توضیح دادن سخت شده، همه ی کارای سخت دنیا که سخت بودن برام هنوزم سختن و علاوه بر همه ی اون کارای اسون قبلیم حتی واسم سخت شدن… ذهنم درگیره و خسته. بهم ریخته و مشوشه، هیچی از توش در نمیاد. نه که در نیادا از بس که بهم ریخته اس یه چیزی که بخوای از توش بکشی بیرون هزار تا چیز بی ربطه دیگه ام میریزه زمین و گردو خاکی بلند میشه که بیا و ببین!!!

 

 

دلم می خواد بنویسم از همه ی چیزایی که با نوشتن گردو خاکشون گرفته میشه… من مینویسم.