<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خط فاصله ، سکوت - - -</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 May 2011 13:50:50 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/49</link>
<description>ساعت چهار یکی از گه ترین جمعه هاست. نمی دونم چرا وقتی می خوام این صفت &quot;ترین &quot; رو ته هر چی اضافه کنم یه جورایی ته دلم میلرزه. خوب که فک می کنم میبینم این جمعه هه گه نیست هر چی هست از خودمه... از خودم راضی نیستم اصلا... شاید بشه گفت از خودم بدم میاد. از قیافه ی همیشه راضیم, از لبخندای مضحک روی لبم, از اینکه دلم نمیاد کسیو نبخشم, از اینکه دروغ میگم تا دیگرون نفهمن چی بهم میگذره... از این حجم دروغ, از این خوبی تعفن اور, حالم واقعا داره بد میشه.</description>
<pubDate>Fri, 27 May 2011 13:50:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>شب عید</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/48</link>
<description>شب عید واسه یه ادم تنهای دور از خونه یعنی اهنگ شیشو هشت گذاشتن و هی باهاش قر دادن. یعنی هر 10 دقیقه یه بار تو اینه نگاه کردن و به دختر تو اینه یاداوری کردن که من خوبم! شما چطور؟!! یعنی رو کتابا ولو شدن و تظاهر کردن به اینکه عید انه وسط این همه امتحان و گرفتاری... یعنی همونجور که داری درس میخونی یه چشمتم به مسنجر و فیس بوک و گوشیت باشه و هی دلت تاب تاب کنه که یعنی کیا یادت می کنن... یاد تو که اینهمه دوری و اینهمه گناهی هستی...</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 17:55:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>یادم باشد</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/47</link>
<description>سه سالی میشه که معنی اسفند واسم عوض شده. حالا دیگه اسفند واسه من یعنی بوی خونه که هی نزدیک و نزدیک تر میشه... اسفند یعنی هر شب خواب اغوش گرم مادرم رو دیدن... اسفند یعنی باز بابا... اسفند یعنی روزارو روزی ده بار شمردن... اسفند واسه من یعنی هر شب تقویم به بغل خوابیدن... یعنی رویای خونه... یعنی هر شب خواب خونه رو دیدن... یعنی استرس واسه هماهنگ کردن تاریخ اخرین امتحان با پروازت... یعنی هر روز زنگ زدن به دفتر هواپیمایی...</description>
<pubDate>Sun, 06 Mar 2011 09:48:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>ته سیگار</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/46</link>
<description>تو می خندی, حواست نیست من اروم می میرم تو می رقصیو من عاشق شدن رو یاد می گیر م چه جذابی چه گیرایی چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد *** تنم میلرزه و میری , حواست نیست هوامو کام میگیری, حواست نیست حواسم هست و میمیرم , حواست نیست کنار ت اوج می گیر م , حواست نیست *** تو می خندی حواست نیست ... ..............................................................................................................</description>
<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 10:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>مرسی واسه رویات که خنکم میکنه تو این جهنم</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/45</link>
<description>این منی که داره ذره ذره از تو فرو میریزه وقتی روزی پنجاه بار این پله های پنج طبقه ی دنت و با اضطراب و دلهره و دل خون و گاهیم هیکل قهوه ای شده و چشمای پر اشک بالا و پایین میره, یا شبا که تو راه خونه وقتی هیکلش از زور خستگی بی حس شده, یا وقتی چشماشو که از زور خستگی میسوزه رو به زور واسه کوایز فردا باز نگه میداره, همیشه اون وسط مسطا یه رویای حسرت الود شیرینه ارومی داره که فکر میکنه کاش بودی... دستات بود...</description>
<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 03:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>همینجوری, شاید البته</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/44</link>
<description>اینجا واسم یه خونه ی متروکه شده که انگاری یه عالمه سال از روزی که ترکش کردم گذشته... یه خونه که همه ادمای عزیزو غیر عزیزی که یه روزی توش باهاشون زندگی می کردی حالا واست فقط وفقط یه خاطره شدن... یه خاطره ی دور, گنگ, مبهم و دلتنگ کننده. گاهی میام اینجا ولی نه به تار عنکبوتایی که کنج دیواراش بسته شده دست میزنم, نه گردو غباری بلند می کنم, نه سم پاشی می کنم, نه اب پاشی می کنم, نه علفای هرزشو می کنم, نه به ترکای دیوارش کار دارم و ته سقفش که هر لحظه ممکنه اوار</description>
<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 09:53:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>از من بشنو...</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/43</link>
<description>ادما یه روزی بدون اینکه اصلا متوجه بشی قرار چه اتفاقی بیفته, خیلی اهسته و اروم مثل یه شعاع کوچیک نور که تو دل تاریکی اروم اروم پیش میره پاورچین پاورچین میان تو زندگیت... مثل همون شعاع کوچیک نور بی محابا به عمق زندگیت نفوذ میکنن, باهات یکی میشن و میذارن باهاشون یکی بشی... مثل ادم بزرگا که دست بچه هارو میگیرن تا راه رفتن رو یادشون بدن, اونام دست تورو میگیرن و تو مسیر زندگی پیش میبرنت. اونقدر حوصله به خرج میدن و اروم اروم همونجور که دستاتو گرفتن که نلغزی و</description>
<pubDate>Sun, 21 Feb 2010 03:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>فقط خدا میدونه که چهار سال دیگه چی پیش میاد...</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/42</link>
<description>امروز دختر توی این صفحه و لابلای این خطا چهار سالش تموم شدو رفت تو پنج سالگی... میدونی با پنج ساله شدن این دختر خیلی چیزا تو زندگی منم چهار سالشون تموم میشه و میرن تو پنج سال. شروع خیلی از دوستی ها و اشنایی ها و خیلی از اتفاقای مهم زندگیم انگاری لینک شده بودن به اولین پستم توی این وبلاگ... واسه من نوشتن توی این صفحه باعث عوض شدن خیلی چیزا و شاید عوض شدن مسیر زندگیم شد... چند روز پیش تمام ارشیومو از روز اول شروع کردم به خوندن و بعد با تمام وجودم حس کردم که</description>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 14:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>یادم باشد</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/41</link>
<description>امروز مراسم دفاع یکی از دوستای هم رشته ام بود که البته اون تخصص پریو میخوند. تا امسال عید که برگردیم ایران میشه اخرین باهم بودنامون اینجا... درسته که از من نه سال بزرگتر بود ولی از هر کس دیگه ای اینجا واسم دوست تر بود... از همین الان دلم تنگ میشه واسه ی همه ی تکسای سر ظهرت که میای نهار؟... دلم تنگ میشه واسه وقتایی که سر سرجریا به عنوان اسیست وایمیستادم کنارت و مثلا تیک میزدیم با اون مریضای شپشوی داغون و بعد سر سرجری از خنده غش می کردیم...</description>
<pubDate>Fri, 05 Feb 2010 14:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>تو بزرگتر میشی و من کودک تر...</title>
<link>https://khatcheen.blogfa.com/post/40</link>
<description>اگه گوشیتو جواب میدادی; میخواستم بگم تولدت مبارک... پ.ن: دلم... (این سه نقطه رو میشه با یه دنیا حرف و دلتنگیو نگرانیای ابنورمال پرش کرد!)</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 02:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khatcheen</dc:creator>
<guid>khatcheen.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
</channel>
</rss>
