برای تو مینویسم تا بدونی که شکستم این روزها اروم ولی پر سر و صدا... تا بدونی که شکستی دلیو که جز با تو بودن هیچ نمی خواد... دقیقا مثل یه تیکه شیشه که تحمل انقباظ و انبساط رو نداره دل منم از سردی صدا و احساست شکست و پر صدا فرو ریخت و روحمو خراش داد...
هیچ سیلی ای اندازه ی اینی که از تو مکررا می خورم این روزها روحم رو درد نیاورده... سیلی از کسی که جزئی از وجودته و این روزها که قصد جدا شدن کرده خونی ازت میره که خودتم میدونی که کارت تمومه... نوشتم که بدونی حال این روزهامو...
+
خودم | دوشنبه هجدهم آذر 1387
|