تبليغاتX
خط فاصله ، سکوت - - -
hopeless
اینا همه یعنی اینکه اون اقاهه اینجارو نمی خونه...

+ خودم | یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 |

هی اقایی که میای اینجارو می خونی
اینجوری نمیشه که پسرکم!
دلم هوس کامنتاتو کرده یه عالمه خوب:(
+ خودم | یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

چی میشه که اینجوری میشه؟!!
حال امروزمو که می بینم خودمم سخت میتونم باور کنم که اون دختر دیروزیه که اون خطارو از لابه لای سیل اشکاش, که دیدن صفحه کلیدو واسش غیر ممکن می کرد, می نوشت من بوده باشم...
 با خودم فکر می کنم, به من الانم. بعد می بینم چقدر عوض شدم من, چقدر تغییر کردم... کجا رفت اون مهسای سه چهار سال پیش؟! کجا عوض شد؟ کجا جا موند؟

با خودم فکر می کنم چی شد یعنی؟!! کجای قصه پذیرفتمت؟ کجا باورت کردم؟ کجا یه دفعه احساس کردم که دوستت دارم؟ کجاش بود که وابسته شدم؟ کی اعتماد کردم؟ اصلا از کجاهای این راه پر پیچ و خم عاشق شدم؟!!
کجای قصه منه خودمو جا گذاشتم و باهات یکی شدم...

به این فکر می کنم که تو کی هستی؟ چی بودی؟ از کجای ماجرا با حرفاو کارات به منه لعنتی این اطمینانو دادی که خدا از روز اول تورو واسه من ساخته... که اون بغل لعنتیت که حسرت شب و روزم شده فقط اندازه ی من میشه... که دستات تنها وظیفشون اینکه دور کمر من حلقه بزنن و موهای منو ناز کنن...که لبات فقط واسه اینن که من چت کنم و هر دو مین یه بار اینقده بگم امین بوس محکم که کلافه بشی...

 چی شد که همه چیم شدی؟ اصلا خودت بگو چه جوری میشه که یک عدد امین اینجوری میشه همه ی زندگی ادم؟!!!

 

+ خودم | شنبه شانزدهم آبان 1388 |

...
کاش میشد گفت. کاش میشد حالمو کلمه کنم و باهاشون جمله بسازم و بعد بزارمش اینجا که بخونی, که بفهمی حال و روزمو...
نمی دونی از دیشب تا حالا چی کشیدم... خوابیدم و با هر قلت زدن از خواب پریدم. همین که چشام باز میشد بدون اینکه بخواد یادم بیاد که اصلا قضیه چیه چونم میلرزیدو دونه های اشک اروم از چشمام سر می خوردن پایین... اینقده ترسیده بودم و دلم اینقده میلرزید که بلند شدم و قران و برداشتم و اروم شروع کردم به خوندن و بعد گذاشتمش رو قلبم تا شاید این بی قرار تپیدناش کمتر بشه...

این ساعتها داره مثل یه قرن واسم میگذره. حال محکومیو دارم که حکم اعدام تو دستشه ولی تو دلش امید به عفو داره... بیا و منو از این کابوس وحشتناک نجات بده.

اگه تو دلت هنوزم یکمی مهر به منو این رابطه هست بیا منو بیدار کنو بگو همه ی اینا یه خواب بوده و کمک کن تا فردای روشن تری بسازیم...

+ خودم | جمعه پانزدهم آبان 1388 |

این یعنی...
نمی دونی چقدر دلم میخواست که امشب باهات ساعتها حرف بزنم... که یه عالمه حرف بزنیو من اروم حرفاتو بشنوم. نمی دونی چقدر امشب حسرت بغلتو داشتم که توش اشک بریزم و زار بزنم... امشب دلم بدجوری واست تنگ شده... امشب یه مدل تلخ عجیبی دوستت دارم...
تلخیش مثل قاطی شدن طعم قهوه است با اب نباطی که شیرینیشو از مدتها قبل تو دهنت داری. یه عالمه حرف داشتم واسه گفتن. نه, شاید درستش این باشه که بگم یه عالمه تشنه ی شنیدنم. شنیدن حرفایی که ارومم کنن, حرفایی که با تمام وجود تشنه ی شنیدنشونم. نمیدونی وقتی باهات حرف میزدم چه جوری میلرزیدم... شایدم بدونی...

وقتی این صفحه رو باز کردم فکر کردم قده هزار تا خط واست حرف دارم, هنوزم همین فکرو میکنم ولی میدونی حرفام جنسشون گفتنی نیست... حرفامو توی هق هقام, توی لرزش صدام, توی التماس کردنام, توی تورو خدا تورو خدا گفتنام, توی بیقراریام, لا به لای زجه هام, همشونو گفتم و شنیدی... دلم می خواد کمکم کنی... که محکم بکشیم بیرون از هزار توی این کابوس وحشتناک. بعد گرم و پر از خواستن بغلم کنیو بزاری تو اغوش گرمت فراموش کنم همه ی وحشتمو, که بزاری با معجزه ی دستات این لرزش لعنتی از قلبم و تنم و صدام گرفته بشه... که غرق کنی توی ارامش این وجود بی قرارو...

هیچ وقت فکر نمی کردم تو همچون شرایطی عکس العملم اینطوری باشه... این یعنی, یعنی خیلی عاشقم...

+ خودم | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |