کم لطفی و کم لطفن این روزها...
وقتی تو نیستی
چه فرقی میکند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه ام را تا کجا...
کبریت خیس ـ عباس صفاری
.........................................................................
وقتی خوندمش تا مغز استخونم سوخت. این یعنی یه روزی, یکی, یه جایی, حال امروز منو تجربه کرده...
چیزی که از جنس سکوت نباشه, چیزی که بشکنه سکوتو, چیزی از جنس تبر...
گاهی باید اینجا بالا اورد حرفهایی رو که تو نبودت غورتشون میدم.
شاید تو هم حق داشته باشی بدونی که دل کوچیک من اینروزها همش هوس عاشقانه های دوردستت رو میکنه,
که دلش نشونه میخواد, نه واسه اینکه بخواد مطمئن بشه, نه... فقط میخواد عاشقی کنه با این نشونه ها, که تکرار کنه عاشقانه هارو, که حواسش همیشه باشه که یکی هست اون دوردورا که رسم عاشقیش رو از همه ی ادمای دنیا بهتر بلده...
اصلا میدونی دل کوچولوی منم حق داره که گاهی بیخبر از همه جا, همینطور که اروم سرشو گذاشته و رو پاهات خوابیده موهاشو بدی کنارو پشت گردنشو ببوسیو مستانه تا ابرا ببریش...