وقتی حرف میزنیم نصف حرفامو با نگاهم و سکون بین کلماتم می گم. یه سریشون خلاصه میشن توی سکوتم و توی بغض و بقیشم تو دم و بازدم میدم بیرون و تو اگه خیلی مهارت داشته باشی بتونی ردشونو تو سکوت بگیریو تو خلا ترجمشون کنی!!
ولی میدونی نوشتن فرق داره. اینجا دیگه کسی چشماو نگاهت و سکوتت و گرمای تنتو نمیتونه داشته باشه که اگه زبونشونو بلد باشه بتونه ترجمه کنه حرفای نگفتت رو, که نمیشه بهشون گفت حرفای نگفته. واژه ی درستی نیست, باید بهشون گفت حرفایی که تو کلمه جا نمیشن و فقط تو یه حس مشترک میتونی واسشون معادل پیدا کنی... داشتم میگفتم, اینجا باید همه ی اون زبونای کمکیو ترجمه کنی, با مهارت مصخره ای کلمه کنیو به حرکت درشون بیاری.
اینجا وقتی مینویسم تورو ناخوداگاه دعوت میکنم به نفوذ ناپذیر ترین لایه ی وجودیم که واسه خودمم تا وقتی که ننویسمشون غریبه ان!! من بیشتر دختر میون این کلماتم و تو اینو خوب میدونی...
جاهای دیگه تو با اینکه دروغ نمیگی ولی میتونی با یه ثانیه سکوت, یه نگاه و یه خنده از زیربار گفتن حقیقت شونه خالی کنی ولی اینجا تنها جاییه که تو میمونیو کلماتو حرفی که باید کامل بزنیش.
میدونی, از نوشتن میترسم گاهی...