غرغرانه
خیلی غروب بد و دلگیریه. فردا امتحان ریاضی کاربردی دارم با یه استاد پدسگی!!(جدیدا عاشق این پدسگ و پدسوخته شدم) که عادت داره هر ترم فقط نصف شاگرداش درسو پاس کنن. فقط خدا بخیر بگذرونه و از بد حادثه من عاشق این استاد پدسوخته ام و هر ترم باهاش واحد بر می دارم و جالب اینجاست که مدیر گروهمونم هست انگاری!! یعنی این تابستون که اصلا نفهمیدم چی شد و تمام ساعتام توی سرزمین شهید پرور گزوین و تو اتوبان هدر شد پس باشد که با یه نمره ی خوب همه ی اینا تلافی بشه...
دیشبم که در حال اس ام اس بازی با آقای دوست بودیم که یه دفعه سیم کارتش عمرشو داد به شما!! همینطور الکی والا چه میدونم شاید درجه ی عشقولانگی اس ام اس امون از حد مجاز بالاتر بوده... که خوب این قضیه ام به بی حال و دلگیری این غروبه همچین بی ربط نیست. امروز از بس نبود تا غرامو بهش بزنمو نازمو بکشه!! همچین احساس کمبود محبت و بی کسی میکنم این شد که اومدم اینجا بنویسم بلکم یه ذره حالم بهتر بشه. اینقدددددددددددددده الان دلم تنگ شده که داره میمیره. اصلا میدونی همه ی اینارو اینجا نوشتم و غر زدم حالا اخرشم مثل همه روزایی که غر میزنمو بهونه می گیرمو لب و لوچه ام اویزون میشه و دلم بغل و ماچ و ناز می خواد بگم
دوست جونم
من خیلی دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
خودم | سه شنبه سی ام مرداد 1386
|
کاملا عشقولانه
هر چیزی که میخوام بنویسم اخرش میشه حس و حالم نسبت به تو. هر حرفی که میزنم اخرش به تو میرسه. هر حسی که تو من هست یه جورایی به تو مربوط میشه. زندگی تک بعدی که مگن یعنی همین... حالا دقیقا نمی دونم زندگی من یه بعد داره یا چندین تا, فقط میدونم اینروزا هر چی که هست و نیست تویی...
مرسی به خاطر همه ی حسای خوبی که با بودنت بهم میدی. مرسی به خاطر اون مااااااااااااااااااااااااااچایی که ادمو میبرن تو فضا!! مرسی به خاطر اغوشی که کلمه ی ارامش تنها تو اونجا میتونه معنی بشه. مرسی به خاطر یه عالمه چیزای خوبه دیگه,
مرسی عزیزترینم:*
+
خودم | سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
|
دل مشغولی ها...
فهمیدن اینکه هیچی نیستی روی زمینی که روش پا میزاری, هیچ سخت نیست. فهمیدن اینکه سهم تو از زندگی دویدنای بی سرانجام روزانه است و غصه های گاه و بی گاه شبانه, هوش فوق العاده ای نمی خواد. اینکه کسی جدی نمی گیردد یا اینکه هیچ کس حق اختیار و تصمیم گیری واست غائل نیست توی مملکتی که به خاطر رنگ مانتو و مدل موت تحقیر میشی نباید چیز عجیبی باشه!!! اره, شاید واقعا خنده دار باشه اگه غصه بخوری به خاطر لایه های مخفی زندگیت و پیش خودت کلافه باشی که چرا باید بعضی داشته هات و حساتو از عزیزترینات مخفی کنی و چرا کسایی که ادعا می کنن بیشتر از همه دوستت دارن به بهانه ی همین دوست داشتن خودشونو قرنها از تو دور می کنن و از دونستن مهم ترین حسات و شناختن مهم ترین ادم زندگیت محروم میکنن...
می دونی اصلا میخواستم بگم که من ادم احمقیم که تو همچون مملکتی با این ادمای مغز فندوقیش زندگیمو با این فکرا به گه می کشم..
+
خودم | سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
|
سلام
اینم از خونه جدید

+
خودم | یکشنبه هفتم مرداد 1386
|