تبليغاتX
خط فاصله ، سکوت - - -

خط فاصله ، سکوت - - -

ساعت چهار یکی از گه ترین جمعه هاست. نمی دونم چرا وقتی می خوام این صفت "ترین " رو ته هر چی اضافه کنم یه جورایی ته دلم میلرزه. خوب که فک می کنم میبینم این جمعه هه گه نیست هر چی هست از خودمه...

از خودم راضی نیستم اصلا... شاید بشه گفت از خودم بدم میاد. از قیافه ی همیشه راضیم, از لبخندای مضحک روی لبم, از اینکه دلم نمیاد کسیو نبخشم, از اینکه دروغ میگم تا دیگرون نفهمن چی بهم میگذره... از این حجم دروغ, از این خوبی تعفن اور, حالم واقعا داره بد میشه. 
به اندازه موهای سرم به ادمایی که دوستشون داشتم دروغ گفتم تو این یک سال. دروغ گفتم تا اونا خوش باشن اونا خیالشون راحت باشه و حالا حالم بهم میخوره از خودم...

احساس می کنم به خودم خیانت می کنم, احساس می کنم به خودم یه عالم بدهکارم... نمی تونم از زیر دین خودم در بیام, خیلی به خودم و احساسم بدهکارم. اصلا نمی تونم خودمو ببخشم...

یکی خیلی وقت پیشا بهم گفت اگه یه روزی بخوام از تو زندگیت برم اینقده بهت دروغ میگم و دروغکی عوض میشم که ازم متنفر بشی. من همین روشو واسه خودش به کار گرفتم تا با همه ی وجودش و دل و احساسش بره به سمت خوشبختی و به هیچ چیز دیگه ای فک نکنه ولی غافل از اینکه هیج وقت بهم یاد نداد بعدش با این حجم نفرت از خودم باید چه کار کنم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:20  توسط خودم  | 

شب عید

شب عید واسه یه ادم تنهای دور از خونه یعنی اهنگ شیشو هشت گذاشتن و هی باهاش قر دادن. یعنی هر 10 دقیقه یه بار تو اینه نگاه کردن و به دختر تو اینه یاداوری کردن که من خوبم! شما چطور؟!!

یعنی رو کتابا ولو شدن و تظاهر کردن به اینکه عید انه وسط این همه امتحان و گرفتاری... یعنی همونجور که داری درس میخونی یه چشمتم به مسنجر و فیس بوک و گوشیت باشه و هی دلت تاب تاب کنه که یعنی کیا یادت می کنن... یاد تو که اینهمه دوری و اینهمه گناهی هستی...

یعنی اخر شب که میری دوش بگیری همونجور که زیر دوش اب وایسادی بذاری که اون بغض قلمبه ی توی گلوت که داره خفت میکنه اب شه و بریزه پایین و بعدشم با کمال پررویی باز زل بزنی تو اینه و بگی من خوبم... تو چطور؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:25  توسط خودم  | 

یادم باشد

سه سالی میشه که معنی اسفند واسم عوض شده. حالا دیگه اسفند واسه من یعنی بوی خونه که هی نزدیک و نزدیک تر میشه... اسفند یعنی هر شب خواب اغوش گرم مادرم رو دیدن... اسفند یعنی باز بابا... اسفند یعنی روزارو روزی ده بار شمردن... 

اسفند واسه من یعنی هر شب تقویم به بغل خوابیدن... یعنی رویای خونه... یعنی هر شب خواب خونه رو دیدن... یعنی استرس واسه هماهنگ کردن تاریخ اخرین امتحان با پروازت... یعنی هر روز زنگ زدن به دفتر هواپیمایی...

اسفند یعنی به معنای واقعی تمام شدن صبرو طاقتم... یعنی با صدا و تصویر مامان اینا اشکام بی اراده واسه خودشون روون میشن...

اسفند یعنی هجوم فکرای تخمی تخیلی...که من می دونم! من می دونم!

اسفند یعنی انتظار... استرس... یعنی پس کی این عید لعنتی میاد... یعنی ثانیه هارو شمردن واسه در اغوش گرفتن ادمایی که جونم به جونشون بسته اس...

اسفند یعنی یه انتظار لعنتیه عمیقه گسه تلخه دوست داشتنی...

یعنی میخوام بگم اسفند اینجور ماهیه واسه ادمایی مثل من!


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 13:18  توسط خودم  | 

ته سیگار

تو می خندی, حواست نیست

من اروم می میرم

تو می رقصیو من عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی چه گیرایی

چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد

توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

                                                    ***     

تنم میلرزه و میری, حواست نیست

هوامو کام میگیری, حواست نیست

حواسم هست و میمیرم, حواست نیست

کنارت اوج می گیرم, حواست نیست

                                                   ***

تو می خندی حواست نیست...

..............................................................................................................

بی هیچ توضیحی الان که واسه هزارومین بار اهنگشو گوش می کنم درست به همون اندازه بار اول دیوونم می کنه... حواست نیست...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 13:33  توسط خودم  | 

مرسی واسه رویات که خنکم میکنه تو این جهنم

این منی که داره ذره ذره از تو فرو میریزه وقتی روزی پنجاه بار این پله های پنج طبقه ی دنت و با اضطراب و دلهره و دل خون و گاهیم هیکل قهوه ای شده و چشمای پر اشک بالا و پایین میره, یا شبا که تو راه خونه وقتی هیکلش از زور خستگی بی حس شده, یا وقتی چشماشو که از زور خستگی میسوزه رو به زور واسه کوایز فردا باز نگه میداره,

همیشه اون وسط مسطا یه رویای حسرت الود شیرینه ارومی داره که فکر میکنه کاش بودی... دستات بود... فشار دادنای محکم بازوهام بود... کاش بوسیدنای دزدکی و پر خواستن و تمنات بود...

ولی بعد با خودم می گم چه خوبه که همین فکرت هست, چه خویه که دوست داشتنت هست, چه خوبه که خودت هستی حتی اگه هیچ کدوم از موارد بالا نباشه... حتی اگه من واست هیچی جز یه دوست معمولی نباشم...
چه خوبه که هستی عزیزم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 6:42  توسط خودم  | 

همینجوری, شاید البته

اینجا واسم یه خونه ی متروکه شده که انگاری یه عالمه سال از روزی که ترکش کردم گذشته... یه خونه که همه ادمای عزیزو غیر عزیزی که یه روزی توش باهاشون زندگی می کردی حالا واست فقط وفقط یه خاطره شدن... یه خاطره ی دور, گنگ, مبهم و دلتنگ کننده.
گاهی میام اینجا ولی نه به تار عنکبوتایی که کنج دیواراش بسته شده دست میزنم, نه گردو غباری بلند می کنم, نه سم پاشی می کنم, نه اب پاشی می کنم, نه علفای هرزشو می کنم,  نه به ترکای دیوارش کار دارم و ته سقفش که هر لحظه ممکنه اوار بشه و بریزه...

گاهی فکر می کنم دوباره دستی به سرو روش بکشم و بیام همینجا. می خوام امتحان کنم ببینم میشه یا نه. ولی اونقدر کارو گرفتاریو درس و اتفاقای عجیب غریب و پیش بینی نشده همینجوری پشت سر هم میان که عملا این در حد یه ایده می مونه. اونم ایده ای که تنها وقتی که فرصت فکر کردن بهش و پیدا می کنی تو مسیر برگشت از دانشگاست, تازه اونم اگه کوایزیو خیلی گند نزده باشی!

شاید تنها دلیلم وایسه نوشتن اینروزا این باشه که دلم شنیده شدن میخواد... دلم قضاوت نشدن میخواد. یه تکیه گاه محکم, یه چیزی که دوای درد اینروزام باشه. جز اینکه اینجا واسه دل خودم بنویسم هیچ راه دیگه ای واسه حرف زدن و قضاوت نشدن هست ایا؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 13:23  توسط خودم  | 

از من بشنو...

ادما یه روزی بدون اینکه اصلا متوجه بشی قرار چه اتفاقی بیفته, خیلی اهسته و اروم مثل یه شعاع کوچیک نور که تو دل تاریکی اروم اروم پیش میره پاورچین پاورچین میان تو زندگیت... مثل همون شعاع کوچیک نور بی محابا به عمق زندگیت نفوذ میکنن, باهات یکی میشن و میذارن باهاشون یکی بشی... مثل ادم بزرگا که دست بچه هارو میگیرن تا راه رفتن رو یادشون بدن, اونام دست تورو میگیرن و تو مسیر زندگی پیش میبرنت. اونقدر حوصله به خرج میدن و اروم اروم همونجور که دستاتو گرفتن که نلغزی و وسط مسیر تنهاشون نزاری صبر میکنن تا اصول راه رفتن تو این مسیرو خوب یاد بگیری و مطمئن بشن کاملا یاد گرفتی محکم قدم برداشتن رو تو این مسیر...

بعضی ادما میان تو زندگیت تا اهلیت کنن. واسه رسیدن به این هدفشونم از هیچ تلاشی دریغ نمی کنن. ادما بعضی وقتا اولین اغوش باز به روی تو میشن و بعدشم تنها اغوشی میشن که درست اندازه ی تو میشه... بعضی ادما اولین لبی میشن که عاشقانه لباتو میبوسه و کلا لبا واسه بعضی از ادما تو بعضی از رابطه ها خیلی خوب جواب میده...ادمام اینو میدونن... کلا بعضی ادما خیلی خوب اینو میدونن...
این ادما تو زندگی محکم بغلت میکنن و همونجور که تورو محکم چسبوندن به خودشون زندگیو مثل یه تانگو باهات میرقصن. ادما تو گوشت همه ی حرفای قشنگ دنیارو زمزمه میکنن وقتی دارین میرقصین و کلا این ادما تو این رقص به اندازه ی یه استاد پیرو با تجربه مهارت دارن... 
این ادما کلا خیلی عاشقن, یه روزایی خیلیم دلتنگ میشن... یه وقتایی مثل دیوونه ها نگرانن. اصلا این ادما همیشه نگرانن... 

توجه کن که این ادما تو رو فقط وفقط واسه خودت میخوان... این مهم ترین وجه مشترکشونه.

این ادما خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنی صبرو حوصله به خرج میدن تا تو اهلیه اهلی بشی... میذارن خوبه خوب وابسته بشی. صبر میکنن تا تو عاشقی خوب پخته بشی... اتفاقا ازت امتحانم میگیرن تو این مسیر...
کاش هیچوقت بهشون نشون ندی که چه شاگرد با استعدادی بودی... کاش ری اکشنای خیلی سریعتو بعد از هر حرکتشون بتونی مخفی کنی... کاش بتونی جلو زبونت و اون اشکای لامذهبتو بگیری... کاش اصلا با استعداد نباشی... چون اونوقته که میگن وقت کندنه...

میدونی این همه حرف زدم که اینو بگم,
درسته که وقتی تو خوب دیوونشون میشی زمانش میرسه که این ادما از تو و همه چیت بکنن و بزارن برن. درسته که تو یه عمر نگاهت دلتنگشون میمونه... درسته که تا اسمشون میاد یا بهشون فکر میکنید یا ازشون حرف میزنید اشکاتون بی اختیار میاد... درسته که هر جا و جلو هر کی با دیدن یا به یاد اوردن هر چیزی مثل دیوونه ها میشید. درسته که این ادما فرصت جبران هیچیو به شما و خودشون نمیدن ولی,

ولی,

ولی,
تو عاشقی دل به دلشون بدید... زندگیو مثل یه ترانه ی ناب باهاشون همصدا بشید و لذت ببرید... میدونی تو زندگی بعضی حسا و لحظه ها هستن که هر چقدر هم پایان قصه ات تلخ و سراسر حسرت باشه بازم از امتحان کردنشون پشیمون نمیشی هیچوقت, و همیشه هم وجودت غرق لذت میشه از تجربه ی همچون عاشقانه های نابی...

............................................................................................................................

 پ.ن۱: فکر کنم بتونی حدس بزنی که چقدر ممکنه اشک ریخته باشم و زار زده باشم موقع تایپ این واقعا دل نوشته...

 پ.ن۲: اخرین سنگر سکوته, حق ما گرفتنی نیست
                                                                    اسمونشم بگیریم, این پرنده مردنی نیست
           اخرین سنگر سکوته, خیلی حرفا گفتنی نیست
                                                                    ای برادرای خونی, این برادری تنی نیست

دیوونه ی این اهنگ شدم... هزاران هزار بار تو روز گوش میدمشو باهاش زار میزنم... خیلی جالبه که نه رای ما, نه حق من, هیچ کدومش گرفتنی نیست و سکوت میکنم... من و کشورم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 7:1  توسط خودم  | 

فقط خدا میدونه که چهار سال دیگه چی پیش میاد...

امروز دختر توی این صفحه و لابلای این خطا چهار سالش تموم شدو رفت تو پنج سالگی...
میدونی با پنج ساله شدن این دختر خیلی چیزا تو زندگی منم چهار سالشون تموم میشه و میرن تو پنج سال. شروع خیلی از دوستی ها و اشنایی ها و خیلی از اتفاقای مهم زندگیم انگاری لینک شده بودن به اولین پستم توی این وبلاگ... واسه من نوشتن توی این صفحه باعث عوض شدن خیلی چیزا و شاید عوض شدن مسیر زندگیم شد...

چند روز پیش تمام ارشیومو از روز اول شروع کردم به خوندن و بعد با تمام وجودم حس کردم که من عاشق این صفحه ام... عاشق این پستام. من واقعا از دختری که تو این پستا زندگیش و لحظه هاشو به تصویر کشیده راضیم... من همه ی ادمایی که این صفحه باعث اشناییم باهاشون شدو دوست داشتم و دارم و همینجور همه ی اتفاقایی که واسم افتادو...
من از اون ختر چهار سال پیش که مهم ترین دغدغه اش کنکور بدو مهم ترین ارزوش رفتن به یه جای دور واسه زندگیو محک زدن خودش بود خیلی فاصله گرفتم... جالب اینجاست که الان یه جای خیلی دور دارم دندون میخونم! کاش حداقل یه پول قلمبه میخواستم جای این چیزا از خدا!

امروز اومدم اینجا از این دختر تشکر کنم و بهش بگم هم دوستش دارم و هم اینکه بهش افتخار میکنم اندازه همه ی این چهار سال... از دختری که با نوشتن روزمره هاش و با بودنش و زندگی کردن لابلای خطوط این وبلاگ باعث شد که تو این مدت خیلی بیشتر از چهار سال ببینم و یاد بگیرم و دوستایی پیدا کنم که نظیرشونو هیچ جای دیگه ای نمیشه پیدا کرد...
اخه کجا دیگه میشه دوستی پیدا کرد که از این همه فاصله و اونور اینهمه جنگل و دریا و کوه نگران اسمون و ریسمونای نبافته ی تو باشه؟!! اصلا اومدم اینجا که از تو و همه ی اونایی که با خوندن این پستا نگرانم میشن و حالم و میپرسن و دوستم میدارن تشکر کنم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:12  توسط خودم  | 

یادم باشد

امروز مراسم دفاع یکی از دوستای هم رشته ام بود که البته اون تخصص پریو میخوند. تا امسال عید که برگردیم ایران میشه اخرین باهم بودنامون اینجا...
درسته که از من نه سال بزرگتر بود ولی از هر کس دیگه ای اینجا واسم دوست تر بود...

از همین الان دلم تنگ میشه واسه ی همه ی تکسای سر ظهرت که میای نهار؟... دلم تنگ میشه واسه وقتایی که سر سرجریا به عنوان اسیست وایمیستادم کنارت و مثلا تیک میزدیم با اون مریضای شپشوی داغون و بعد سر سرجری از خنده غش می کردیم... که تو مال و خیابون و دانشگاه و زایشگاه و هر جا تا یه کلمه رو باهم می گفتیم میپریدیم موهای همو می کندیم که البته بهتر بگم پوست کله همو می کندیم!
کی دیگه واسم اش درست می کنه وقتی هوس کردم؟

میدونی سولماز اینا همش بهانه است... دلم تنگ میشه واست چون هیچ وقت نمی پرسیدی. هیچ وقت نپرسیدی... هیچ وقت نگفتی. از هیچی نگقتی! که همیشه از چشام خوندیو با نگاهت تو سکوت جواب دادی...که فقط اجازه داشتم از نگاهت بخونم... که همیشه باهم بودیم ولی سعی نکردیم یکی بشیم. که تو هیچ وقت بهم نگفتی که تک دختر معروف ترین دکتر فوق تخصص شهری که بیشتر از نصف سهام یکی از بزرگ ترین بیمارستانای شهرتون مال توا و نگفتی از خیلی چیزای دیگه که بیشتر مردم اگه نصفش بودن و داشتن باقی ملت و نابود می کردن از بس می گفتنو دماغشونو بالا می گرفتن...
که نگفتی هیچ وقت از دردات....

دلم تنگ میشه واسه دختری که نهایت ناله کردنو دردو دل کردنش این بود که مهسا" گاهی وقتا قصرا از تنگ بلورم تنگ ترن..."

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط خودم  | 

تو بزرگتر میشی و من کودک تر...

 اگه گوشیتو جواب میدادی;
 میخواستم بگم تولدت مبارک...

پ.ن: دلم... (این سه نقطه رو میشه با یه دنیا حرف و دلتنگیو نگرانیای ابنورمال پرش کرد!)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 6:2  توسط خودم  | 

غ ق _ ریبانه

مشکل اینجاس که این دختر برنزهه باموهای قهوه ای وچشمای طوسی  جلو اینه که به خودش نگاه میکنه یه دختره سبزه ی چشم و ابرو مشکی میبینه که شاید در حقش ظلم شده این روزا...

کم لطفی و کم لطفن این روزها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:3  توسط خودم  | 

چیزی از جنس اشتراک...

تو

 وقتی تو نیستی

چه فرقی میکند

فرقم را  از کجا باز کنم

و یقه ام را تا کجا...

کبریت خیس ـ عباس صفاری

.........................................................................

وقتی خوندمش تا مغز استخونم سوخت. این یعنی یه روزی, یکی, یه  جایی, حال امروز منو تجربه کرده...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 6:16  توسط خودم  | 

...

گاهی باید چیزی گفت,

چیزی که از جنس سکوت نباشه, چیزی که بشکنه سکوتو, چیزی از جنس تبر...

گاهی باید اینجا بالا اورد حرفهایی رو که تو نبودت غورتشون میدم.

شاید تو هم حق داشته باشی بدونی که دل کوچیک من اینروزها همش هوس عاشقانه های دوردستت رو میکنه,

که دلش نشونه میخواد, نه واسه اینکه بخواد مطمئن بشه, نه... فقط میخواد عاشقی کنه با این نشونه ها, که تکرار کنه عاشقانه هارو, که حواسش همیشه باشه که یکی هست اون دوردورا که رسم عاشقیش رو از همه ی ادمای دنیا بهتر بلده...

اصلا میدونی دل کوچولوی منم حق داره که گاهی بیخبر از همه جا, همینطور که اروم سرشو گذاشته و رو پاهات خوابیده موهاشو بدی کنارو پشت گردنشو ببوسیو مستانه تا ابرا ببریش...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:38  توسط خودم  | 

مگه همه چیزو باید گفت؟!!

همیشه میگن یه نسخه رو نمیشه واسه همه پچید... حالا اینکه دورتر شدنت با خواستنی تر شدنت یه رابطه ی مستقیم داره چه ربطی داره به نسخه و این چیزارو خودت بگیر که چی شد دیگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:48  توسط خودم  | 

وقتی از کم بوده گی حرف می زنم...

چیزی کم دارم...

چیزی از جنس نگاهت روی پستی بلندیهای وجودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط خودم  | 

وقتی که از قاعده گی حرف می زنم...

دارم بزرگ می شم. دارم صبور می شم. دارم یاد می گیرم که چه جوری با خودم کنار بیام. دارم یاد می گیرم که این فاصله های نبودن رو  چه جوری باشم وقتی که نیستم و نمیشه که بودنم رو حس کنی. دارم یاد میگرم که چه جوری اروم و صبورو غصه دار با چشمای ابری از راه دور به روزمره گیهات نگاه کنم و قبول کنم که سهم من از تو همین دید زدنهای گاه و بیگاهه... البته با حسرت...

دارم یاد می گیرم که نخواستنت رو در عین خواستنت چه جوری میشه ادم به خودش تلقین کنه که زبونت بگه که به از دور دیدن خوشیش راضیم در حالی که بند بند وجودت درد میکنه از دلتنگی...

من به اندازه ی تمام روزهای نداشتنت قاعده ام این سالها...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 9:12  توسط خودم  | 

...

تمام.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:56  توسط خودم  | 

تفاوت از کجا تا به کجا...

این هفته تو دانشگاه همش به رقص و اهنگ گذشت. گروه های کوچیک و بزرگ از یک نفره تا چندین نفره تو مسابقه شرکت میکردن... من که کلا محو رقص جفت یابی شدم!

یعنی خر تو خری بود! هر کی واسه خودش یه گوشه اهنگی میذاشت یا گیتاری میزد بعد چهار نفرم دورش تمرین رقص می کردن واسه مسابقه...

یه سریام از این شلوغی استفاده کرده بودن شرینی خونه گیاشونو یا غذاهایی که خوب میپختنو یا کارای هنریشونو میفروختن.

من؟!!

یا بر و بر و با دهن باز به رقصای سنتیشون نگاه می کردم یا به شرینیاو دسرا ناخنک میزدم. نگارنده در حالت دیگه ای دیده نشده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:13  توسط خودم  | 

دنیای قلب های کوچیک

از یک ماه قبل از اینکه نزدیک ولنتاین بشه تمام در و دیوار و رو برد و پشت شیشه ی کلاسا و حتی روی برد کتاب خونه ی دنت پر شده از کاغذ رنگیایه قرمزی که به شکل قلبای ریز و درشت بریده شدن و با رنگ مشکی روش واسه هم مسیج گذاشتن... بعضیا اسمشونو زیرش مینویسن و بعضیام ترجیح میدن که ناشناس بمونن...

حالا کار بقیه ام شده روی برد و درو دیوارو هر روز چک می کنن که ببینن پیغامی واسشون هست یا نه. بعضی وقتام زیرش یه چیزی مینویسن که یعنی دیدم پیغامتو...

کار من؟!!

کار منم شده حسرت داشتن دستاتو خوردن... شده روزارو شمردن... شده اخمالو بودن... روزارو شمردن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:14  توسط خودم  | 

این پست سفارشی می باشد!!

از حال من اگر بپرسی فقط میتونم بگم کماکان دلتنگم... باورت نمیشه اگه بگم همینطوری شبا نان استاپ میوفتم رو تقویم و روزارو میشمارم تا ببینم کی تموم میشه این دو ماه و لحظه ی رفتن به خونه میرسه... محاله اخرش گریه نکنما!! تقریبا این برنامه ی هر شبمه...

اگه بازم از حالم بپرسی باید بگم دیگه حسابی کم اووردم. حسابیا... دلم مامانمو میخواد: (  وضعیت درسام همچین درامه!! سخت شده و منم که حال و حوصله ندارم و هوای خونه زده به سرم. اینه که خدا خودش به خیر کنه..

اقا خسته ام... خسته...

پ.ن: لازمه بگم چقده دلم واست تنگ شده ایا؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط خودم  |