یعنی خر تو خری بود! هر کی واسه خودش یه گوشه اهنگی میذاشت یا گیتاری میزد بعد چهار نفرم دورش تمرین رقص می کردن واسه مسابقه...
یه سریام از این شلوغی استفاده کرده بودن شرینی خونه گیاشونو یا غذاهایی که خوب میپختنو یا کارای هنریشونو میفروختن.
من؟!!
یا بر و بر و با دهن باز به رقصای سنتیشون نگاه می کردم یا به شرینیاو دسرا ناخنک میزدم. نگارنده در حالت دیگه ای دیده نشده!
حالا کار بقیه ام شده روی برد و درو دیوارو هر روز چک می کنن که ببینن پیغامی واسشون هست یا نه. بعضی وقتام زیرش یه چیزی مینویسن که یعنی دیدم پیغامتو...
کار من؟!!
کار منم شده حسرت داشتن دستاتو خوردن... شده روزارو شمردن... شده اخمالو بودن... روزارو شمردن...
اگه بازم از حالم بپرسی باید بگم دیگه حسابی کم اووردم. حسابیا... دلم مامانمو میخواد: ( وضعیت درسام همچین درامه!! سخت شده و منم که حال و حوصله ندارم و هوای خونه زده به سرم. اینه که خدا خودش به خیر کنه..
اقا خسته ام... خسته...
پ.ن: لازمه بگم چقده دلم واست تنگ شده ایا؟!!
امسالم دلم خواست بیام اینجا بنویسم عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی تا من با داشتنت بفهمم که حتی با گرفتن دستای یکی میشه اوج لذت و دوست داشتن رو تجربه کرد. که اگه نبودی هیچ وقت نمیتونستم بفهمم که امنترین و دوست داشتنی ترین جای دنیا واسه من میتونه بغل گنده ی یه ادم قلب گنجیشکی باشه! که میشه تمام امید به زندگیت خلاصه بشه تو صدای تپیدن قلب یکی...
چه خوب که به دنیا اومدی تا من باداشتنت بفهمم میشه همه ی ترین های دنیا واسه من جمع بشه تو وجود همون ادم قلب گتجیشکی و البته گاهیم مغز گنجیشکی!! که میشه یه ادم همزمان هم واست عزیزترین باشه هم بدجنس ترین... که دلتنگی یعنی چی؟! که با داشتنت بفهمم چه طوری میشه بوسه هارو با باد پست کرد... که چه طوری میشه عاشق بود و عاشق بود و عاشق بود و دوست داشت...
چه خوب که به دنیا اومدی تا من تو یه همچون روزی با یه قلب لبریز از عشق وقتی دارم با تمام سلولای بدنم واست ارزوهای خوب خوب می کنم بفهمم اوج دوست داشتن چقدر میتونه باشه و چه طوری میشه در نهایت پاکی و صداقت به یکی گفت عزیزم بهترین هارو واست ارزو می کنم...
پس عزیزترین... دوست داشتنی ترین...
تولدت مبارک
هیچ سیلی ای اندازه ی اینی که از تو مکررا می خورم این روزها روحم رو درد نیاورده... سیلی از کسی که جزئی از وجودته و این روزها که قصد جدا شدن کرده خونی ازت میره که خودتم میدونی که کارت تمومه... نوشتم که بدونی حال این روزهامو...
هیچوقت باورم نمیشد که بشه اینطوری دلباخت و یکی شد... که حتی موقع دعواهامونم یک و نیمیم. به جون خودم ما هیچ وقت به دو نمی رسیم! هیچ وقت فکر نمی کردم که بشه ادم بوسه هاشو بده بدست باد و دیوانه وار باور داشته باشه که بعد از عبور از دشت و اقیانوس و جنگل و کویرو صحرا میرسه به اونی که باید برسه... هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر محکم بگم به هر قیمتی...
عزیزکم باور کن
من بکارت نداشتت رو به هر قیمتی خواهانم...
مرسی دوستم به خاطر بودنت که اگر همین حضور مجازیت نبود خدا می دونه که با خودم چه می کردم و چی به سر خودم میاوردم... میون اون هق هقای شدید هر حماقتی ازم بر میومد...
خواستم تشکری کرده باشم...
-دیشب هالووین بود. با بچه ها رفته بودیم بیرون. امسال اینجا همه ی دخترا تمایل شدید پیدا کرده بودن به پری دریایی شده گی یا پروانه شده گی!! منم عاشق یه خوناشام بانمک شده بودم بس که این بچه بامزه بود!!
تو اون شیر تو شیر یه خانوم فرانسوی با دو تا پسراش گیر داده بودن به چشم و ابروی این حقیر!! که واییییییی و باقیشم نمی گم که از خود تعریف کردگی نشه احیانا!!
-یه استارباکس سر خیابونمون هست که عاشق اینم که یه روز غروب بعد از پیاده روی تو اون خیابون جنگلی سرسبز پشت خونمون وقتی کاملا خیس شدیم...
ولی گفتمش چه فایده... وقتی تو نیستی بارون دردارو بیشتر می کنه...
-سر انگشتات خیلی مهربونن...
-پرم از دغدغه های جسم و حسای عجیب و نیاز ...
بترس از روزی که تو تنهاییهام جایی واست نداشته باشم...
خیلی دلتنگ پاییز و انار ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو یه اقاهه ام!!
اینجا کسی منتظرم هست ایا؟!
نوشتن سخت شده برام. حرف زدن سخت شده، توضیح دادن سخت شده، همه ی کارای سخت دنیا که سخت بودن برام هنوزم سختن و علاوه بر همه ی اون کارای اسون قبلیم حتی واسم سخت شدن… ذهنم درگیره و خسته. بهم ریخته و مشوشه، هیچی از توش در نمیاد. نه که در نیادا از بس که بهم ریخته اس یه چیزی که بخوای از توش بکشی بیرون هزار تا چیز بی ربطه دیگه ام میریزه زمین و گردو خاکی بلند میشه که بیا و ببین!!!
دلم می خواد بنویسم از همه ی چیزایی که با نوشتن گردو خاکشون گرفته میشه… من مینویسم.
........................................................................
عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی...
وقتی حرف میزنیم نصف حرفامو با نگاهم و سکون بین کلماتم می گم. یه سریشون خلاصه میشن توی سکوتم و توی بغض و بقیشم تو دم و بازدم میدم بیرون و تو اگه خیلی مهارت داشته باشی بتونی ردشونو تو سکوت بگیریو تو خلا ترجمشون کنی!!
ولی میدونی نوشتن فرق داره. اینجا دیگه کسی چشماو نگاهت و سکوتت و گرمای تنتو نمیتونه داشته باشه که اگه زبونشونو بلد باشه بتونه ترجمه کنه حرفای نگفتت رو, که نمیشه بهشون گفت حرفای نگفته. واژه ی درستی نیست, باید بهشون گفت حرفایی که تو کلمه جا نمیشن و فقط تو یه حس مشترک میتونی واسشون معادل پیدا کنی... داشتم میگفتم, اینجا باید همه ی اون زبونای کمکیو ترجمه کنی, با مهارت مصخره ای کلمه کنیو به حرکت درشون بیاری.
اینجا وقتی مینویسم تورو ناخوداگاه دعوت میکنم به نفوذ ناپذیر ترین لایه ی وجودیم که واسه خودمم تا وقتی که ننویسمشون غریبه ان!! من بیشتر دختر میون این کلماتم و تو اینو خوب میدونی...
جاهای دیگه تو با اینکه دروغ نمیگی ولی میتونی با یه ثانیه سکوت, یه نگاه و یه خنده از زیربار گفتن حقیقت شونه خالی کنی ولی اینجا تنها جاییه که تو میمونیو کلماتو حرفی که باید کامل بزنیش.
میدونی, از نوشتن میترسم گاهی...
خیلی ساده است.
یه چیزایی مثل نور آفتابه
یه چیزایی مثل آب
نور از هر چقدر دور هم میتونه بیاد و برسه به گل،از یه روزنهی کوچیک حتی، خورشید میتونه قد یه عمر دراز از گلمون دور باشه،گلمونم به دوریش راضی میمونه، بیتابی نمیکنه رسیدنشو، خیلی هم بخوادش می شه آفتاب گردون و رو به خورشید همیشه زنده میمونه و میچرخه
آبو باید بریزی به پاش،توی خاکش،از دور نمی شه
یه سری چیزا پس مثه نوره، مثلا دوست داشتن، که از یه راه خیلی دورم می شه
یه سری چیزا ولی مثه آبه، مثلا بغل کردن، باید واقعی بود، نزدیک بود، لمس کرد، به پاش ریخت
هردوشم باید باشه برای زنده بودن، برای پژمرده نبودن
من نورم زیاده
آبی که بریزم به پات نیست
میترسم از خشک شدنت بانو ...
یه جایی یه جمله ای خوندم که تقریبا مضمونش این بود که اگه یکیو خیلی دوست داریو میبینی که شرایطت اذیتش میکنه باید بذاری بره, من چه کار باید بکنم؟