تبليغاتX
خط فاصله ، سکوت - - -
...
تمام.
+ خودم | سه شنبه ششم اسفند 1387 |

تفاوت از کجا تا به کجا...
این هفته تو دانشگاه همش به رقص و اهنگ گذشت. گروه های کوچیک و بزرگ از یک نفره تا چندین نفره تو مسابقه شرکت میکردن... من که کلا محو رقص جفت یابی شدم!

یعنی خر تو خری بود! هر کی واسه خودش یه گوشه اهنگی میذاشت یا گیتاری میزد بعد چهار نفرم دورش تمرین رقص می کردن واسه مسابقه...

یه سریام از این شلوغی استفاده کرده بودن شرینی خونه گیاشونو یا غذاهایی که خوب میپختنو یا کارای هنریشونو میفروختن.

من؟!!

یا بر و بر و با دهن باز به رقصای سنتیشون نگاه می کردم یا به شرینیاو دسرا ناخنک میزدم. نگارنده در حالت دیگه ای دیده نشده!

 

+ خودم | دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

دنیای قلب های کوچیک
از یک ماه قبل از اینکه نزدیک ولنتاین بشه تمام در و دیوار و رو برد و پشت شیشه ی کلاسا و حتی روی برد کتاب خونه ی دنت پر شده از کاغذ رنگیایه قرمزی که به شکل قلبای ریز و درشت بریده شدن و با رنگ مشکی روش واسه هم مسیج گذاشتن... بعضیا اسمشونو زیرش مینویسن و بعضیام ترجیح میدن که ناشناس بمونن...

حالا کار بقیه ام شده روی برد و درو دیوارو هر روز چک می کنن که ببینن پیغامی واسشون هست یا نه. بعضی وقتام زیرش یه چیزی مینویسن که یعنی دیدم پیغامتو...

کار من؟!!

کار منم شده حسرت داشتن دستاتو خوردن... شده روزارو شمردن... شده اخمالو بودن... روزارو شمردن...

+ خودم | چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

این پست سفارشی می باشد!!
از حال من اگر بپرسی فقط میتونم بگم کماکان دلتنگم... باورت نمیشه اگه بگم همینطوری شبا نان استاپ میوفتم رو تقویم و روزارو میشمارم تا ببینم کی تموم میشه این دو ماه و لحظه ی رفتن به خونه میرسه... محاله اخرش گریه نکنما!! تقریبا این برنامه ی هر شبمه...

اگه بازم از حالم بپرسی باید بگم دیگه حسابی کم اووردم. حسابیا... دلم مامانمو میخواد: (  وضعیت درسام همچین درامه!! سخت شده و منم که حال و حوصله ندارم و هوای خونه زده به سرم. اینه که خدا خودش به خیر کنه..

اقا خسته ام... خسته...

پ.ن: لازمه بگم چقده دلم واست تنگ شده ایا؟!!

+ خودم | پنجشنبه سوم بهمن 1387 |

تولدانه ای از این همه دور برای نزدیک ترینم...
پارسال همین موقع ها واست نوشتم   عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی. خیلی مختصر و مفید. ولی می دونی اگه می خواستی همین جمله ی کوتاهو به زبون دل من ترجمش کنی میشد مثنوی هفتاد من!! قضیه اش مثل همون هوووم گفتنای منه وقته قهرامون که صد تا عزیزم و جونم توشه به علاوه ی یه عالمه احساس نیاز که می خوای پشت یه هوووم کشدار قایمش کنی!

امسالم دلم خواست بیام اینجا بنویسم   عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی تا من با داشتنت بفهمم که حتی با گرفتن دستای یکی میشه اوج لذت و دوست داشتن رو تجربه کرد. که اگه نبودی هیچ وقت نمیتونستم بفهمم که امنترین و دوست داشتنی ترین جای دنیا واسه من میتونه بغل گنده ی یه ادم قلب گنجیشکی باشه! که میشه تمام امید به زندگیت خلاصه بشه تو صدای تپیدن قلب یکی...

چه خوب که به دنیا اومدی تا من باداشتنت بفهمم میشه همه ی ترین های دنیا واسه من جمع بشه تو وجود همون ادم قلب گتجیشکی و البته گاهیم مغز گنجیشکی!! که میشه یه ادم همزمان هم واست عزیزترین باشه  هم بدجنس ترین... که دلتنگی یعنی چی؟! که با داشتنت بفهمم چه طوری میشه بوسه هارو با باد پست کرد... که چه طوری میشه عاشق بود و عاشق بود و عاشق بود و دوست داشت...

چه خوب که به دنیا اومدی تا من تو یه همچون روزی با یه قلب لبریز از عشق وقتی دارم با تمام سلولای بدنم واست ارزوهای خوب خوب می کنم بفهمم اوج دوست داشتن چقدر میتونه باشه و چه طوری میشه در نهایت پاکی و صداقت به یکی گفت عزیزم بهترین هارو واست ارزو می کنم...

پس عزیزترین... دوست داشتنی ترین...

تولدت مبارک

+ خودم | یکشنبه یکم دی 1387 |

مهمه ایا؟!!
برای تو مینویسم تا بدونی که شکستم این روزها اروم ولی پر سر و صدا... تا بدونی که شکستی دلیو که جز با تو بودن هیچ نمی خواد... دقیقا مثل یه تیکه شیشه که تحمل انقباظ و انبساط رو نداره دل منم از سردی صدا و احساست شکست و پر صدا فرو ریخت و روحمو خراش داد...

هیچ سیلی ای اندازه ی اینی که از تو مکررا می خورم این روزها روحم رو درد نیاورده... سیلی از کسی که جزئی از وجودته و این روزها که قصد جدا شدن کرده خونی ازت میره که خودتم میدونی که کارت تمومه... نوشتم که بدونی حال این روزهامو...

+ خودم | دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

...
بارون اروم و نم نم میاد. طول اون خیابون سرسبزو هزار دفعه میرمو میام و هوارو محکم میبلعمو به تو فکر می کنم... به تو که از این همه دور نفسم به نفست بسته است. به تو که در منی و با منی... باورت میشه بین یه ادم با خودش اقیانوسهاو دریاها فاصله باشه؟!!

هیچوقت باورم نمیشد که بشه اینطوری دلباخت و یکی شد... که حتی موقع دعواهامونم یک و نیمیم. به جون خودم ما هیچ وقت به دو نمی رسیم! هیچ وقت فکر نمی کردم که بشه ادم بوسه هاشو بده بدست باد و دیوانه وار باور داشته باشه که بعد از عبور از دشت و اقیانوس و جنگل و کویرو صحرا میرسه به اونی که باید برسه...  هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر محکم بگم به هر قیمتی...

عزیزکم باور کن

من بکارت نداشتت رو به هر قیمتی خواهانم...

+ خودم | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

nevermind
و من که از این همه دور...
+ خودم | شنبه هجدهم آبان 1387 |

تشکرانه
بعضی وقتا حس می کنی بعضی ادما تو زندگیت فقط و فقط واسه این سر راهت قرار می گیرن که تو یه لحظه ی خاص یه کاری واست انجام بدن یا حرفی بزنن که فقط و فقط ارزش واقعیشو خودت می تونی درک کنی...

مرسی دوستم به خاطر بودنت که اگر همین حضور مجازیت نبود خدا می دونه که با خودم چه می کردم و چی به سر خودم میاوردم... میون اون هق هقای شدید هر حماقتی ازم بر میومد...

خواستم تشکری کرده باشم...

+ خودم | شنبه یازدهم آبان 1387 |

شرو ورانه
-می ترسم... از اینجا نوشتن می ترسم. از دلگیریاو ناراحتیای بعدش می ترسم. از چشمای نامحرم خیلی می ترسم ولی خوب واقعا از نظر روحی احتیاج دارم به نوشتن این شرو ورها!!

-دیشب هالووین بود. با بچه ها رفته بودیم بیرون. امسال اینجا همه ی دخترا تمایل شدید پیدا کرده بودن به پری دریایی شده گی یا پروانه شده گی!! منم عاشق یه خوناشام بانمک شده بودم بس که این بچه بامزه بود!!

تو اون شیر تو شیر یه خانوم فرانسوی با دو تا پسراش گیر داده بودن به چشم و ابروی این حقیر!! که واییییییی و باقیشم نمی گم که از خود تعریف کردگی نشه احیانا!!

-یه استارباکس سر خیابونمون هست که عاشق اینم که یه روز غروب بعد از پیاده روی تو اون خیابون جنگلی سرسبز پشت خونمون وقتی کاملا خیس شدیم...

ولی گفتمش چه فایده... وقتی تو نیستی بارون دردارو بیشتر می کنه...

-سر انگشتات خیلی مهربونن...

-پرم از دغدغه های جسم و حسای عجیب و نیاز ...

+ خودم | شنبه یازدهم آبان 1387 |

نوعی دیگر!!
عادت میکنم به حرف زدن با خودم. به غذا خوردن تنهایی. به گریه های گاه و بی گاه. به تنهایی خرید کردن. به تنهایی تفریح کردن. به تنهایی غصه خوردن و لذت بردن...

بترس از روزی که تو تنهاییهام جایی واست نداشته باشم...

 

+ خودم | سه شنبه سی ام مهر 1387 |

میسینگ
فکر نمی کردم بیای کامنت بذاری... میخواستم بیام بنویسم که حتی تو هم منتظرم نبودی!! مثل خیلی وقتای دیگه خطر از بیخ گوشت گذشت!

خیلی دلتنگ پاییز و انار ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو یه اقاهه ام!!

+ خودم | شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |

ناامیدانه...
من فکر می کنم که برگشتم... هنوز مطمعن نیستم ولی!!

اینجا کسی منتظرم هست ایا؟!

+ خودم | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

من مینویسم...

نوشتن سخت شده برام. حرف زدن سخت شده، توضیح دادن سخت شده، همه ی کارای سخت دنیا که سخت بودن برام هنوزم سختن و علاوه بر همه ی اون کارای اسون قبلیم حتی واسم سخت شدن… ذهنم درگیره و خسته. بهم ریخته و مشوشه، هیچی از توش در نمیاد. نه که در نیادا از بس که بهم ریخته اس یه چیزی که بخوای از توش بکشی بیرون هزار تا چیز بی ربطه دیگه ام میریزه زمین و گردو خاکی بلند میشه که بیا و ببین!!!

 

 

دلم می خواد بنویسم از همه ی چیزایی که با نوشتن گردو خاکشون گرفته میشه… من مینویسم.

 

+ خودم | سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 |

با 2 روز تاخیر
 

 

........................................................................

عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی...

+ خودم | یکشنبه دوم دی 1386 |

جواب چراها؟!!
نوشتن یکی از سخت ترین کاراست واسم, چون وقتی مینویسم تو من واقعیمو از میون کلمات میبینی. منه بی سانسور...

وقتی حرف میزنیم نصف حرفامو با نگاهم و سکون بین کلماتم می گم. یه سریشون خلاصه میشن توی سکوتم و توی بغض و بقیشم تو دم و بازدم میدم بیرون و تو اگه خیلی مهارت داشته باشی بتونی ردشونو تو سکوت بگیریو تو خلا ترجمشون کنی!!

ولی میدونی نوشتن فرق داره. اینجا دیگه کسی چشماو نگاهت و سکوتت و گرمای تنتو نمیتونه داشته باشه که اگه زبونشونو بلد باشه بتونه ترجمه کنه حرفای نگفتت رو, که نمیشه بهشون گفت حرفای نگفته. واژه ی درستی نیست, باید بهشون گفت حرفایی که تو کلمه جا نمیشن و فقط تو یه حس مشترک میتونی واسشون معادل پیدا کنی... داشتم میگفتم, اینجا باید همه ی اون زبونای کمکیو ترجمه کنی, با مهارت مصخره ای کلمه کنیو به حرکت درشون بیاری.

اینجا وقتی مینویسم تورو ناخوداگاه دعوت میکنم به نفوذ ناپذیر ترین لایه ی وجودیم که واسه خودمم تا وقتی که ننویسمشون غریبه ان!! من بیشتر دختر میون این کلماتم و تو اینو خوب میدونی...

جاهای دیگه تو با اینکه دروغ نمیگی ولی میتونی با یه ثانیه سکوت, یه نگاه و یه خنده از زیربار گفتن حقیقت شونه خالی کنی ولی اینجا تنها جاییه که تو میمونیو کلماتو حرفی که باید کامل بزنیش.

میدونی, از نوشتن میترسم گاهی...

 

+ خودم | پنجشنبه هفدهم آبان 1386 |

دوست نوشت...

خیلی ساده است.

یه چیزایی مثل نور آفتابه
یه چیزایی مثل آب
نور از هر چقدر دور هم می‌تونه بیاد و برسه به گل،‌از یه روزنه‌ی کوچیک حتی،‌ خورشید می‌تونه قد یه عمر دراز از گلمون دور باشه،‌گلمونم به دوریش راضی می‌مونه، ‌بی‌تابی نمی‌کنه رسیدنشو،‌ خیلی هم بخوادش می شه آفتاب گردون و رو به خورشید همیشه زنده می‌مونه و می‌چرخه
آبو باید بریزی به پاش،‌توی خاکش،‌از دور نمی شه
یه سری چیزا پس مثه نوره، ‌مثلا دوست داشتن، ‌که از یه راه خیلی دورم می شه
یه سری چیزا ولی مثه آبه، ‌مثلا بغل کردن،‌ باید واقعی بود،‌ نزدیک بود،‌ لمس کرد، ‌به پاش ریخت
هردوشم باید باشه برای زنده بودن،‌ برای پژمرده نبودن
من نورم زیاده
آبی که بریزم به پات نیست
میترسم از خشک شدنت بانو ...

+ خودم | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 |

این روزها
اینروزا دیگه هیچی راضیم نمی کنه, به همه چیز بی تفاوت شدم. دیگه هیچ عکس العملی به هیچ محرکی نشون نمیدم. سخت شدم و سرد, علتشم فکر می کنم که نمیدونم. دیگه جز تنهایی و دوری هیچی نمی خوام, خیلی خسته ام.

یه جایی یه جمله ای خوندم که تقریبا مضمونش این بود که اگه یکیو خیلی دوست داریو میبینی که شرایطت اذیتش میکنه باید بذاری بره, من چه کار باید بکنم؟

+ خودم | یکشنبه هشتم مهر 1386 |

ناشناخته ها
همیشه اوضاع اونجوری که فکر می کنیم پیش نمیره. گاهی برعکسش میشه. واسه من یکی که  وقتی ازهمیشه ناامیدتر بودم بعدش ساعت های فوق العاده تری رو گذروندم. کلا اینروزا بهتر از اونی بوده که فکر می کردم. دلتنگیام یه رنگ خوبی داشته که دوستشون داشتم!! اینروزام هم از دوست جونم پره و هم خالی... هم دارمش و هم ندامش... هم هست و هم نیست... همون موقعی که داریم حرف میزنیم ناخواسته میپرم وسط حرفشو با لب و لوچه  اویزون میگم دللللللللللم تنگ شده!! واسم خیلی عجیبه که گاهی وقتی تو بغلشم حس میکنم خدایا چقده دلم واسش تنگه!! وقتی که پیششم, وقتی که بهش فکر میکنم هم خودم و هم احساسام واسه خودم خیلی غریب و غیر معمول میشن.. وقتی که پیششم, وقتی که طرفم اونه من دقیقا میشم یه بچه ی کوچولوی بهونه گیر نق نقو لوس و کاملا دیوونه!! توجهشو مثل یه دختر کوچولو نیاز دارم. این منی که با اون دارم با همه ی منام خیلی فرق داره و واسم خیلی غریبه. هم غریب, هم قریب... من از کشف قابلیت های ناشناخته ام وقتی باهاشم هم لذت میبرم, هم علامت تعجب میشم و هم میترسم...   
+ خودم | دوشنبه پنجم شهریور 1386 |

غرغرانه
خیلی غروب بد و دلگیریه. فردا امتحان ریاضی کاربردی دارم با یه استاد پدسگی!!(جدیدا عاشق این پدسگ و پدسوخته شدم) که عادت داره هر ترم فقط نصف شاگرداش درسو پاس کنن. فقط خدا بخیر بگذرونه و از بد حادثه من عاشق این استاد پدسوخته ام و هر ترم باهاش واحد بر می دارم و جالب اینجاست که مدیر گروهمونم هست انگاری!! یعنی این تابستون که اصلا نفهمیدم چی شد و تمام ساعتام توی سرزمین شهید پرور گزوین و تو اتوبان هدر شد پس باشد که با یه نمره ی خوب همه ی اینا تلافی بشه...
دیشبم که در حال اس ام اس بازی با آقای دوست بودیم که یه دفعه سیم کارتش عمرشو داد به شما!! همینطور الکی والا چه میدونم شاید درجه ی عشقولانگی اس ام اس امون از حد مجاز بالاتر بوده... که خوب این قضیه ام به بی حال و دلگیری این غروبه همچین بی ربط نیست. امروز از بس نبود تا غرامو بهش بزنمو نازمو بکشه!! همچین احساس کمبود محبت و بی کسی میکنم این شد که اومدم اینجا بنویسم بلکم یه ذره حالم بهتر بشه. اینقدددددددددددددده الان دلم تنگ شده که داره میمیره. اصلا میدونی همه ی اینارو اینجا نوشتم و غر زدم حالا اخرشم مثل همه  روزایی که غر میزنمو بهونه می گیرمو لب و لوچه ام اویزون میشه و دلم بغل و ماچ و ناز می خواد بگم 
دوست جونم
من خیلی دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ خودم | سه شنبه سی ام مرداد 1386 |